دعانویس چادگان

اولین مرد رودخانه‌ای به مردی که درست پشت سرش بود، فریاد زد. دو تا اسکوت دارن بازی می‌کنن! بیا، با صدای بم و قورباغه‌مانندش قارقار کرد، بزنش به دعانویس چادگان سمت من! او شهرستان بادبان‌هایش را با دعا نویسی لحنی ملایم به سمت دوروتی بالا برد و دخترک، تا حدودی به این دلیل که می‌ترسید […]

دعانویس لاجان

زد: خودتون، خودتون، و هیچ‌کدوم از پشت سرتون هم حرف نمی‌زنه! دوروتی فریاد زد: حرف مفت! و ناگهان آستین او را گرفت. اوه، این دقیقاً همان چیزی است که دارند می‌گویند ، هامپی. دارند حرف مفت می‌زنند. یک لحظه صبر کن! دوروتی چشمانش را بست و شروع به دعانویس لاجان نوشتن حروف خیالی در هوا […]

دعانویس جعفرآباد

و ماجراجویانه هم هست. دوروتی با لحنی پوزخند مانند گفت: اما چه لذتی دارد که به ماجراجویی‌های دیگران نگاه کنیم؟ در اُز، خودمان هم ماجراجویی می‌کنیم و در اُز، من یک پرنسس هستم و در یک قلعه زندگی می‌کنم. آدمک برگشت و با احترام به او نگاه دعانویس جعفرآباد کرد. با صدای ضعیفی زمزمه کرد: […]

دعانویس نمین

به اینجا رسیدم؟ کسی نبود که به سوال او پاسخ دهد، و چون خودش نمی‌توانست به آن پاسخ دهد، از جا پرید، لباسش را مرتب کرد و با نگرانی به اطراف نگاه کرد. جاده‌ای صاف و مقدس سفید دعانویس نمین به طور یکنواخت در پیش رو بود، یک طرف آن به دره‌ای عمیق منتهی شهرستان […]

دعانویس شهر گیوی

همه آنها با تعجب به ردای مخمل سبزی که سر هوکوس از صندوقچه برداشته بود، خیره شده بودند. شوالیه با غرش فریاد توسل زد: ردای سلطنتی اعلیحضرت، پادشاه اُز! و از روی دعانویس شهر گیوی برچسب کوچکی که روی یقه‌ی قاقم او بود، خواند. اوزما در حالی که از هیجان دستانش را به هم قلاب […]

دعانویس محمدیار

به خواندن پیام با صدای بلند کرد. برو فردا امروز! برو فردا امروز! تیک تاک با صدای جادو خشن و گوشخراشش بارها و بارها تکرار کرد، تا اینکه اوزما و بتسی دعانویس محمدیار دست‌هایشان را روی گوش‌هایشان گذاشتند و ترات از او التماس کرد که بس کند. خنده‌داره نه بالاخره مرد مسی تیک زد. به […]

دعانویس خلیفان

بگذارد و سپس به صورت توده‌ای لرزان کنار میز کوچکی که دین اوزما، بتسی بابین و ترات در آن صبحانه می‌خوردند، دعانویس خلیفان افتاد. اُزما در حالی که از بالای فنجان طلایی صبحانه‌اش با سرزنش به اسکرپس نگاه می‌کرد، گفت: شهرستان نباید هنک را این‌طور اذیت کنی. من احضار هر که را که بخواهم، اذیت […]

دعانویس کردکندی

و اعلام کرد که آماده رفتن است. مومبی با پوزخندی پنهانی به شوخی‌ای که با آنها کرده بود، گفت: و غاز و پسرک هم باید دعانویس کردکندی با من بیایند. ملکه گربه‌ها با وحشت از طلسم جا پرید و فریاد زد: با تو! چرا، ای عزیزِ زشتِ پیر، فکر می‌کنی من هرگز تو را رها […]

دعانویس آران و بیدگل

دارد. سرش را عقب انداخت و شروع به زوزه کشیدن کرد، فرشتگان با صد نوع جیغ گربه‌ایِ گوشخراش و ترسناک. دعا اسنیپ با تعجب گفت: چی داره میگه؟ پاجوکا غرغرکنان گفت: به نظرم شبیه گربه‌ماهی میاد. و سرش را زیر استان بال‌هایش برد. با دعانویس آران و بیدگل صدای نگهبان گربه‌ها، صدها گربه به سمت […]

دعانویس تیران

اگر جادویم را به خاطر می‌آوردم، تو را استان به طوطی تبدیل می‌کردم! با شنیدن این حرف، چند تا از درخت‌هایی که در حاشیه‌ی مسیر بودند، با صدای بلند خندیدند، تکان دعانویس تیران خوردند استان و با شاخه‌هایشان به تنه درخت دعانویس چسبیدند. اسنیپ آنقدر شگفت‌زده شد که به عقب پرید و پاجوکا، در حالی […]