دعانویس کلیبر
پسرک دکمهای ریز ریز خندید و گفت: فکر میکنی هنوز دلشان برایت تنگ نشده؟ وقتی بفهمند که نیستی چه کار میکنند؟ با انتظار سرش را بالا آورد، اما پیرمرد متفکرانه به درخت زیتونی خیره شده بود و انگار دعانویس کلیبر سوال اسنیپ را نشنیده دعا بود. اسنیپ فریاد استان زد: زحمت بکش! گوشهایش دوباره از […]
دعانویس گوگ تپه
خیاط سر تکان داد. با درماندگی اضافه کرد: مجبورم. سالهاست که این کار را میکنم. پسرک دکمهای با تعجب پرسید: بهت پول میدن؟ پیرمرد در حالی که روی یک دعانویس گوگ تپه سهپایه ولو شده بود و سرش را به سنگینی در دستانش انداخته بود، حرفش را تمام کرد و گفت: خب، آنها اجازه دادند […]
دعانویس نوشین شهر
در این زمان به وسط رودخانه رسیده بودند. دوروتی فریاد زد: خداحافظ! و طلسمات هامپی با دستپاچگی از جایش بلند شد و تاجش را تکان داد. هامپی با لبخندی مهربان به دوروتی نگاه کرد و فرشتگان گفت: آه، هنوز هم متون تاریخی نمادگرایی طلسم را توصیف میکنند. همان اندازه دعانویس نوشینشهر را میبینم. ماجراجوییهای بیشتری […]
دعانویس چادگان
اولین مرد رودخانهای به مردی که درست پشت سرش بود، فریاد زد. دو تا اسکوت دارن بازی میکنن! بیا، با صدای بم و قورباغهمانندش قارقار کرد، بزنش به دعانویس چادگان سمت من! او شهرستان بادبانهایش را با دعا نویسی لحنی ملایم به سمت دوروتی بالا برد و دخترک، تا حدودی به این دلیل که میترسید […]
دعانویس جعفرآباد
و ماجراجویانه هم هست. دوروتی با لحنی پوزخند مانند گفت: اما چه لذتی دارد که به ماجراجوییهای دیگران نگاه کنیم؟ در اُز، خودمان هم ماجراجویی میکنیم و در اُز، من یک پرنسس هستم و در یک قلعه زندگی میکنم. آدمک برگشت و با احترام به او نگاه دعانویس جعفرآباد کرد. با صدای ضعیفی زمزمه کرد: […]
دعانویس نمین
به اینجا رسیدم؟ کسی نبود که به سوال او پاسخ دهد، و چون خودش نمیتوانست به آن پاسخ دهد، از جا پرید، لباسش را مرتب کرد و با نگرانی به اطراف نگاه کرد. جادهای صاف و مقدس سفید دعانویس نمین به طور یکنواخت در پیش رو بود، یک طرف آن به درهای عمیق منتهی شهرستان […]
دعانویس شهر گیوی
همه آنها با تعجب به ردای مخمل سبزی که سر هوکوس از صندوقچه برداشته بود، خیره شده بودند. شوالیه با غرش فریاد توسل زد: ردای سلطنتی اعلیحضرت، پادشاه اُز! و از روی دعانویس شهر گیوی برچسب کوچکی که روی یقهی قاقم او بود، خواند. اوزما در حالی که از هیجان دستانش را به هم قلاب […]
دعانویس محمدیار
به خواندن پیام با صدای بلند کرد. برو فردا امروز! برو فردا امروز! تیک تاک با صدای جادو خشن و گوشخراشش بارها و بارها تکرار کرد، تا اینکه اوزما و بتسی دعانویس محمدیار دستهایشان را روی گوشهایشان گذاشتند و ترات از او التماس کرد که بس کند. خندهداره نه بالاخره مرد مسی تیک زد. به […]
دعانویس آران و بیدگل
دارد. سرش را عقب انداخت و شروع به زوزه کشیدن کرد، فرشتگان با صد نوع جیغ گربهایِ گوشخراش و ترسناک. دعا اسنیپ با تعجب گفت: چی داره میگه؟ پاجوکا غرغرکنان گفت: به نظرم شبیه گربهماهی میاد. و سرش را زیر استان بالهایش برد. با دعانویس آران و بیدگل صدای نگهبان گربهها، صدها گربه به سمت […]
دعانویس تیران
اگر جادویم را به خاطر میآوردم، تو را استان به طوطی تبدیل میکردم! با شنیدن این حرف، چند تا از درختهایی که در حاشیهی مسیر بودند، با صدای بلند خندیدند، تکان دعانویس تیران خوردند استان و با شاخههایشان به تنه درخت دعانویس چسبیدند. اسنیپ آنقدر شگفتزده شد که به عقب پرید و پاجوکا، در حالی […]