دعانویس طبقده
کوچکی بودند که در باغ کروکت بازی میکردند. اما در اطراف، نشانههای بیچون و چرای مقام و سلطنت دیده میشد. سربازی دعانویس طبقده قدبلند با ریشهای سبز، آسوده زیر درخت نمدار ایستاده بود و به تفنگش کافر تکیه داده بود. سه سرباز پیاده با لباسهای ساتن، سفت و سخت کنار میز چای با رویه زمردی […]
دعانویس کوهی خیل
به اندازه کافی روشن بود که او بتواند ناکس را با شاخهای تیز و سوراخهای بینی لرزان ببیند که از کنارش میافتادند، و در همین حال خودش شروع به چرخیدنهای زیاد و چنان سرگیجهآوری کرد که حساب زمان و مسافت از دستش خارج شد. فصل دوازدهم زندانیان جادوگر چیزی که به دعانویس کوهیخیل نظر میرسید […]
دعانویس کجور
دریاچهی نقرهای رنگ میافتاد. جادوگر اخم کرد: هیچی. داشتم در مورد نه حرف میزدم. اگه اون یارو زود کاری نکنه، من… من… پادشاه مشتهایش را گره کرد و آنقدر عصبانی به نظر میرسید که هاندی ترسید دوباره حباب درست کند. اما در عوض به آن سوی دعانویس کجور دریاچه خیره شد و جادو با بیصبری […]
دعانویس کیاسر
را به غار دومی رسانده بود، کوچکتر از غار ورودی، اما بسیار سبک و توری، ابجد بسیار دعانویس روشن و زیبا، برای اولین بار، مندیِ دست و دلباز کاملاً بیکلام ایستاده بود. اضلاع نقرهای غار گنبدی شکل، دعانویس کیاسر شهر حکاکی شده بودند تا تمام چهرهها و شخصیتهای تاریخی اُز باستان را نشان دهند. جادوگران، […]
دعانویس زرگر
تف تو فقط باعث دردسر من میشود! اینجا اصلاً چه استان جور جایی است؟ هاندی در حالی که دستانش را محکم دور خودش حلقه کرده بود، لرزید و گفت: یه… وای، خیلی… اه، به زور میتونم دعانویس زرگر نوکش رو طلسم ببینم. اون جن کجاست؟ گاو نر آهی کشید و با احتیاط قدمی دعا نویسی […]
دعانویس بابکان
سر هاندی پرتاب کرد. ناکس در حالی که از شدت هیجان پنجههایش را به زمین میکوبید، فریاد زد: بالا. بالا! میخوای مطالعات انسانشناسی، آیینهای طلسم را مورد بحث قرار میدهد انقدر اونجا بایستی تا مثل فرفره میخکوب دعانویس بابکان بشی؟ حلقه آهنی فقط چند اینچ از هاندی فاصله داشت و او شاخ ناکس را گرفت […]
دعانویس خوش رودپی
این را به روستاییان بگویم، چشمهایشان از حدقه بیرون نمیزند؟ گاو نر که به نظر میرسید همیشه آینده را تیره و تار میبیند، گفت: بله، متون کهن البته به شرطی که به خانه برگردی. اما مندیِ کاربلد، آخرین بیسکویتها را در دهانش گذاشت و به ندرت صدای او را دعانویس خوشرودپی شنید. حالا که دیگر […]
دعانویس آستانه سرا
آن را نگه داری، بقیه عمرمان را در این سیلاب شنا خواهیم کرد اگر دوباره آن را به سرم بپیچی احتمالاً مغزم را خیس خواهد دعانویس آستانه سرا کرد. اوه آه آه آه آه! چه کار کنیم؟ قبل از اینکه هر دو در رودخانه احمقانه شماره ملا قدیمیات غرق شویم، فکری بکن، مگر نه؟ رودخانهی […]
دعانویس کلارآباد
سرگیجه گرفتند. تیپ تاپر، به جز جثهاش و پرچمی که از میخ روی سرش در اهتزاز بود، درست شبیه سوژههایش بود. کافران بچرخ! بچرخ! با عصبانیت سوت زد. منظورت از اینکه وسط شهر ترن بیحرکت ایستادهای چیست؟ مگر نمیفهمی که دعانویس کلارآباد داری تک تک قوانین چرخشی ما را زیر پا میگذاری؟ چرا اینجایی؟ آمدهای […]
دعانویس نشتارود
که گاو سلطنتی دامنهایش را رها کرد، سلاحهایش را برداشت و بدون دعانویس اینکه منتظر بماند تا لباسهایش را بچلاند، با سرعت از میان چمنزارها گذشت. ناکس در حالی دعانویس نشتارود که با مهربانی جادو سیاه بیشتری در کنار او قدم میزد، گفت: بیخیال، بالاخره روزی شناگر ماهری خواهی شد. آب خنک رودخانه، موجود سلطنتی […]